برای دید نشون دل باید داشته باشی نه چشم , من هر چه قدر که نگاه میکردم خاکستری ترو سیاه رنگ تر می شد
روز و شب دیگه برام فرقی نداشت , در مورد همه چیز بی تفاوت شده بودم ,
توی خوابم که میخوابیدم خواب توی خواب میشدم و خودم رو خراب میکردم
دهنم تلخ شده بود و هر چی میخوردم مزهء تلخی می داد , انگار توی دهنم کارخونهء زهر شده بود از بس که تلخ بود
همش یه چیزایی شبیه زهرمار بالا میاوردم
لبام ترکیده و قاش قاش شده بود مثل اینکه با چاقو یه تیکه گوشت رو بریده بریده باشن اونم بدون هیچ دردی
زبونم رو هم با نیشای دندونم بدجوری گاز گرفته بودم , تا جایی که سوراخ سوراخ شده بودن
جلوی آینه داشتم خودم رو دید میزدم که به خودم گفتم ببین دیگه از بس همه چیز رو خاکستری دیدم خودم هم شدم خاکستری,
از همه جا بیشتر دور چشمام بود دیگه موهام هم سیاه نبود خاکستریی روشن شده بود
معمولا وقتی دندون رو مسواک نمی زنی زرد میشه ولی مال من سیاه کبود شده بود تازه چند تاش هم لق لق میخورد
چند تایی از ناخونام اونقدر کبود شده بودن که انگار لایه در مونده بودن , حالا اسم نمی برم ولی یکی از ناخونام که شستم باشه
بدجوری چرک کرده بود , بعضی وقتا عذابش هم میدادم , میزاشتمش توی آب نمک غلیذ تا چرک و خونش در بییاد تازه با این کار
یه چیزی دیگه هم در میومد .......
آب دهنم رو نه میتونستم قورت بدم و نه میتونستم توف کنم اگه قورت میدادم از گلوم گرفته تا دل و رودم از تلخی دهنش سرویس میشد و اگه توف میکردم انگار یک تن فلفل و نمک ریختن روی زخمای لبم
تو دهنم همینجوری نگهش میداشتم آخر کفر دهن و زبونم در میومد و میگفت مگه توف دونیی بابات اینجا ست که توفارو نگه میداری
آخرش هم از بغل لبم میومد بیرون و یواش یواش از لای موهای خاکستری ریشم میومد پایین و می چکید روی لبام و بوی گند میداد...
+
تاریخ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:47 نویسنده یک دونه گندم
من فکر میکردم تنها سرزمین من هست که دولتمرداش فقط بلد هستن شعار بدن
وخوب حرف بزنن تا مردم دلگرم بشن و پیش خودشان فکر کنن چقدر خوشبخت هستن. اونم یک خوشبختی نسیه و تو خالی...
ولی حالا میبینم نه .. همه جا همین طوره .
حتی بعضی از سرزمینها هست که شعارها شون رو صادر میکنن به سرزمینهای دیگه.
همیشه پیش خودم فکر میکردم این تنها سرزمین من هست که دورش میله های آهنیی
ولی حالا میبینم اون میله های آهنی رو میشه شکست اما این میله های فولادی رو نه
چقدر اون آدما بدبخت هستن که فکر میکنن با کشیدن میله دوره ما آدما خوشبخت میشن
اما نمیدونن که این فقط دور ما هست که پر از میله است سقفمون باز میمونه و ما
میتونیم از این فضای خالی استفاده کنیم.
ما نباید وقت و انرژی مون رو صرف فشار آوردن به این میله های فولادی و آهنی کنیم
ما باید پرواز کنیم ما بایییییید پرواز کنیم پرواز با بالهای فکر و مغزمون.......

+
تاریخ پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:1 نویسنده یک دونه گندم
کاش می شد من و تو
باز باهم باشیم
زیر سقف ساده ی
دور از حرف های پوچ
خالی از غم باشیم
کاش چشم تو و من
دست کم سرد نبود
بی گمان فکر نمودی ته دل
باید بروم
مرد من مرد نبود.
{نوشتهء دوستم ادریس}

+
تاریخ سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 5:27 نویسنده یک دونه گندم
کاش می شد مرا آنچنان که {هستم} ببینی
نه
آنچنانکه تو {میخواهی}
ببینی........

+
تاریخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 16:51 نویسنده یک دونه گندم
نشستی توی ریل قطار و منتظری تا یک قطار بیاد و تو رو با خودش ببره
ولی نمی دونی که این ریل، خط قطارهای مخروبست
و پشت این خط هم قبرستونی از قطارهای به آخره خط رسیدست
و متروکست
اما از شانست حتی اون قطارهای مخروبه هم دیگه از اینجا گذر نمی کنن
حالا به جای قطار این کلاغها هستن که تو رو با خودشون می برن
+
تاریخ سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:46 نویسنده یک دونه گندم
نمی دونم چی بگم یا شایدم چی نگم که خودم رو بفهمم ولی نمیفهمم که چی بگم و چی نگم تا بتونم این قفل نفهمی رو باز کنم یا اقلا با زور بشکنم
حالا کاش تنها نفهمیی خودم بود،دیگه هیچ کسی رو نمیتونم بفهمم حتی قارقارکلاغ رو و حتی واق واق کردن یک سگ پدرسگ رو ،
خدا کنه که این مرض واگیردار نباشه که اگه باشه تمام دنیا نفهم میشه و اگه این مرض به آسمون منتقل بشه...؟!
نمیدونم شایدم این مرض آز آسمون به زمین منتقل شده. نمیدونم...؟!
خوب اگه میدونستم که من اینقدر نفهم نبودم .
احساس میکنم که لحظه به لحظه دارم نفهم تر میشم
انگار توی یک تار انکبوت که هنوز تنیده نشده گیر افتادم ولی نمیدونم که چه جوری دست و پا بزنم

+
تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:22 نویسنده یک دونه گندم
کلافم از این که این همه تار دورم تنیده...
شاید هم برعکس باشه
این تارها کلافن از این که من اونهارو دوره خودم تنیدم
به هر حال درد ما مشترک
خوب شد اقلا توی این یک مورد تفاهم داریم و همدیگه رو
درک کردیم.
از این که تو منو درک کردی و فهمیدی که من از تو خسته ام و
از این که منم تورو درک کردم و فهمیدم که تو از من خسته ای
خیلی خوشحالم
خوشحالم به اندازهء روزی که اولین تارهات روی تنم تنیده شد
+
تاریخ شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:59 نویسنده یک دونه گندم
پشت میز نشستی و منتظری...
با این که توی یک اتاقین ولی فاصله تون با هم خیلی زیاده
ازبزرگی میز پیداست
با خودت فکر میکونی که چطور میتونی این فاصله رو کم کنی به اندازه ای که
دیگه هیچ فاصله ای بین تون نباشه حتی به اندازهء یک میز کوچولو تا بتونی اونو
به خودت بچسبونی و از حرارتش.......
توی این افکاری که می بینی ساعتها گذشته ولی اون نیومده...
این کارو روزها حتی ماهها تکرار میکونی تا شاید اون بیاد واین فاصله برداشته بشه
ولی اون رفته و حتی اون فاصله رو هم با خودش برده
دیگه هیچ فاصله ای بین تون وجود نداره حتی به اندازهء اون میز
ولی حالا به اندازهء همون میز هم رازی

+
تاریخ چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 2:46 نویسنده یک دونه گندم
نمیدونم چی بگم یا از کجا شروع کنم ولی اینو میدونم که خیلی افسرده شدم...پژمرده شدم...شدم مثل یه تیکه پنیر گندیدهء سوئیسی
کاش میشد شما اقلا منو درک کنید تا این درک شما برام مسکن بشه و یه خورده آروم بشم
ولی چه فایده ای داره مثل یه جورعه شراب می مونه که وقتی اثرش از بین بره دوباره همون آش و همون کاسه ست
اینا رو واسه این نمینویسم که کسی دلش برام بسوزه.....
فقط بخاطره اینه که بتونم این افسارگوسیخت رو مهار کنم اونم اگه بتووووووونم... نمی دونم.
+
تاریخ سه شنبه سوم دی 1387ساعت 13:16 نویسنده یک دونه گندم
آدما واسه خودشون چه آرزوهایی که ندارن...
بعضی یا مونتظرن که یکی توی یه شب مهتابی با یه اسب سفید بالدار و تک شاخ { اونم نه سیاه فقط سفید } بیاد دونبالش و اونو
با خودش ببره به یه جای که خودشم نمیدونه کجاست...
بعضی یا توی این بعضی یایی که گفتم تا آخر عمر تویه همین خیال می مونند ولی بعضی از بعضی یا شون وسط کار جا میزنن
و افسوس میخورن که چرا این همه مدت توی این خیال خام بودن تا این همه آدمایی که به جای { اسب سفید بالدار } با شتر و گاو و گنجشک
می اومدن پس زدن... حالا دیگه کار به جایی رسیده که اگه تنهام بیاد اونا قبولش دارن. اونم اگه بیاد معلوم نیست که...
و بعضی از بعضی یا شونم دیگه چی بگم خودتون بهتر میدونین به آرزوشون میرسن ولی اونم چه آرزویی فقط برای یه مدت کوتاه علتش هم این که اینا نمیدونن کجا دارن میرن فقط میدونن که دارن میرن کجاشو شما شاید بهتر بدونین...
و وقتی که بر میگردن دوباره همون آش و همون کاسه ست
+
تاریخ یکشنبه یکم دی 1387ساعت 16:14 نویسنده یک دونه گندم